محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

256

مناقب مرتضوى ( فارسي )

تعالى عوض ارزانى دارد . « ان كان محمّدا قد مات فاللّه حىّ لا يموت ابدا عظم اللّه اجركم و غفر ذنبكم ما اعظم مصيبتكم يموت سيّدكم . 2713224 خ 0 15 خ » و گفت : وصى پيغمبر شما كيست ؟ ابو بكر به على مرتضى اشاره كرد . او رو به امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - آورده ، گفت : السّلام عليك يا فتى . امير گفت : عليك السّلام يا مضر و صاحب السّر . ابو بكر و حاضران از جواب امير المؤمنين متحيّر گشتند . اعرابى گفت : اى جوان ، چون دانستى نام من و چگونه صاحب سرّ گفتى ؟ امير گفت : مرا برادر من محمّد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - خبر داده و كيفيت حال تو به من تقرير نمود . اگر خواهى با تو در ميان آرم . مضر پرسيد : نام تو چيست ؟ فرمود : على بن ابى طالب . و گفت : تو از عربى و نام تو مضر و نام پدرت دارى و مدّت سيصد و شصت سال از عمر تو گذشته . در ابتدا كه صد سال از عمر تو منقضى شد ، اندر قوم خود به ظهور رسالت سيّد كاينات بشارت دادى و گفتى از تهامه مردى بيرون آيد با رخساره از ماه نورانىتر و با سخنى از عسل شيرين‌تر ؛ هركه به وى تمسّك نمايد ، نجات دارين يابد ؛ پدر يتيمان و مسكينان باشد ؛ صاحب شمشير بود ؛ بر درازگوش نشيند و كفش خود را پيوند برزند ؛ خمر و زنا را حرام گرداند و از قتل و ربا نهى فرمايد ؛ خاتم انبيا باشد و سيّد اوليا ؛ امّتش پنج وقت نماز گزارند و ماه رمضان به صيام بگذرانند و حج بيت اللّه الحرام به تقديم رسانند ؛ اى گروه به او ايمان آوريد . چون ايشان را به اين امر دلالت كردى ، با تو به محاربه مبادرت نمودند . در ايذا و افناى تو كوشيده ، تو را در چاه عميق انداختند و خاطر از تردّد تو بازپرداختند ؛ چنان كه تا حال در آن چاه محبوس بودى . چون بساط جناب محمّدى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - در نورديدند ، حقّ تعالى قوم تو را به سيل هلاك گردانيده ، تو را از آن حبس نجات كرامت فرمود . بعد از آن ، اين ندا از عالم غيب به سمع تو رسيد كه اى مضر ، به درستى كه محمّد فوت شد و تو از زمرهء اصحاب اويى ؛ به مدينه رفته زيارت قبرش نماى . بنابراين تو شب و روز قطع منازل و طىّ مراحل نموده به اينجا رسيدى كه به زيارت مشرّف شوى . مضر چون اين سخنان استماع نمود ، در گريه آمده گفت : يا على ، اين قصّه چون دانستى و بر اين حال از كجا اطّلاع يافتى ؟ امير گفت : مرا سيّد كاينات خبر داده بود كه مضر بعد از وفات من بيايد . چون به وى ملاقات كنى ، سلام من به وى برسان . چون مضر نويد سلام شنيد و به سعادت پيغام مستعد گرديد ، پيش آمده بوسه بر فرق امير داده بنشست . امير فرمود : يا مضر ، برقع از جمال خويش بردار و چون برداشت ، نورى از جبينش ساطع شد كه تمامى مسجد منوّر گشت . بعد از آن گفت : چند سؤالى دارم كه بر